حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

13 ماهگی

1393/6/17 9:16
نویسنده : مامان سمانه
1,838 بازدید
اشتراک گذاری

من دیگه بزرگ شدم و یکسالم تموم شده. شیطونی هام و کنجکاوی هام هم داره روز به روز بیشتر میشه. 499321_Laie_87B.gif

این روزا با مامانم به پارک میرم و عاشق تابم86110_swing1.gifو دلم نمی خواد پیاده بشم.

تلفن رو برمیدارم و خیلی جدی صحبت میکنم 885020_girl_phone3.gif.

چشم و گوش و دماغ و دهنم رو نشون میدم البته بیشتر دماغم رو نشون میدم خندونک

لی لی حوضک و اتل متل و دنبال بازی بلدم و یک بار هم قایم باشک با بابام بازی کردم. پشت مبل قایم شده بودم ، بابام هم میگفت حانیه کوشش؟؟؟!! که مامانم سر من رو زیر مبل دید که یواشکی نیگا نیگا می کردم و از خنده غش کرده بودقه قهه

بلدم تا سه بشمرم اینجوری: یِه، دووووووووووووووووو، دِه(سه)

جوجو  رو هم وقتی ببینم میگم.

بقیه کارهای من توی این ماه در ادامه مطلب ...

واکسن یکسالگیم رو زدم ؛مامان و بابام که از من بیشتر دردشون اومده بود رو متحیر نمودم. دستم رو یک ذره هم تکون ندادم و شجاع شجاع بودم. حتی یه آخ هم نگفتم چه برسه به گریه!! بابام خیلی بهم افتخار کرد و گفت که دخترم چه مردی شده804921_81520_hi.gif

ماکارونی موخورم اینجوریخوشمزه

وقتی چیزی روی زمین میریزم و مامان جارو روفرشی می کشه، من فقط و فقط بخاطر محکم کاری دوباره جارو میکشم326720_phil_35.gif

در آب هویج گیری کلی کمک کردمخسته

بفرمایین زیبا

خونه آقاجون اینا هیئت بود. وقتی چراغ ها رو خاموش کردند و عزاداری شروع شد، من بغل مامانم نشستم و بعضی وقتا روی سرم می زدم. مامان بهم می گفت سینه بزن اما من خیلی ناراحت بودم و باز  روی سرم می زدم. هیئتی هیئتی!!!

کلی خانوم شدم و عاشق کیف و ددر و اینا!! نی نی رو میزارم توی کالسکه و کیفم رو هم بر میدارم، دمپایی های مامان رو اگه پیدا کنم پام می کنم و آماده ی آماده میشم 726019_dancegirl2.gif

همچنان بابا و مامان رو لالا میدم و خودم میرم پی بازیهیس

این هم اولین سازه من بعد از تلاش های شبانه روزیم خندونک

بعد از صلوات، سجده کردن رو یاد گرفتم و وقتی که می خوام سجده برم و نماز بخونم ، یا اینکه تلویزیون قرآن پخش می کنه میگم الله فرشته

احسان و صبا هم که دیگه باید میرفتن مدرسه و تعطیلاتشون تموم شده بود برگشتن آمریکا. توی فرودگاه من پریدم بغل زنعمو انسیه و با مامانم خیلی شیییییییییییییک بای بای کردم بای بای . اما نشد که بشه و منم ببرنخندونک منتظرتون هستم تا باز هم بیاین و با من بازی کنین 479720_JC_boogie.gif

من یه دوست جدید دارم پیدا می کنم. البته هنوز توی دل مامانشه و ان شاالله به زودی به دنیا میآد. اون کیه؟ امیرحسین پسردایی بنده. من با مامانم دعوت شدیم به جشن سیسمونیش. من کلی شیطونی کردم و وقتی که در اتاق نی نی باز شد یه نیگا کردم و از خستگی خوابم برد.

برای بار دوم، من به شوی لباس دوستای مامانم رفتم. چشمک اما بیشتر با بابام توی محوطه داشتم بازی می کردم و یه جا بند نبودم.

پسندها (4)

نظرات (4)

مریم جون
17 شهریور 93 19:07
وای چه گده خوردنی شدی حانیه دخترمون باز لپاش یکمی در اومده
مامان سمانه
پاسخ
بوگو ماشاالله
بابا داود
19 شهریور 93 8:28
سلام آب هویج گیری هم داستانی شده است. انشاء اله مراسم مفصل آب هویج گیری با حضور احسان و صبا و حانیه و دختر عمه هاش برگزار خواهد شد.
مامان سمانه
پاسخ
سلام یعنی تا سال دیگه آب هویج نمی گیری؟؟؟؟؟!!!!
خاله جون
19 شهریور 93 17:11
نمازها و عزاداریهات قبول عزیزم. تو هم مثل خودم استعداد زیادی در برج سازی داری .اینده روشنی را برایت پیش بینی می کنم
مامان سمانه
پاسخ
ممنونبرج سازی هم رشته های مختلف داره! کدومش؟
خاله جون
25 شهریور 93 17:18
برج کاسه بشقابی.برج لحاف تشکی.....
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد