13 ماهگی
من دیگه بزرگ شدم و یکسالم تموم شده. شیطونی هام و کنجکاوی هام هم داره روز به روز بیشتر میشه. 
این روزا با مامانم به پارک میرم و عاشق تابم
و دلم نمی خواد پیاده بشم.
تلفن رو برمیدارم و خیلی جدی صحبت میکنم
.
چشم و گوش و دماغ و دهنم رو نشون میدم البته بیشتر دماغم رو نشون میدم 
لی لی حوضک و اتل متل و دنبال بازی بلدم و یک بار هم قایم باشک با بابام بازی کردم. پشت مبل قایم شده بودم ، بابام هم میگفت حانیه کوشش؟؟؟!! که مامانم سر من رو زیر مبل دید که یواشکی نیگا نیگا می کردم و از خنده غش کرده بود
بلدم تا سه بشمرم اینجوری: یِه، دووووووووووووووووو، دِه(سه)
جوجو رو هم وقتی ببینم میگم.
بقیه کارهای من توی این ماه در ادامه مطلب ...
واکسن یکسالگیم رو زدم ؛مامان و بابام که از من بیشتر دردشون اومده بود رو متحیر نمودم. دستم رو یک ذره هم تکون ندادم و شجاع شجاع بودم. حتی یه آخ هم نگفتم چه برسه به گریه!! بابام خیلی بهم افتخار کرد و گفت که دخترم چه مردی شده

ماکارونی موخورم اینجوری

وقتی چیزی روی زمین میریزم و مامان جارو روفرشی می کشه، من فقط و فقط بخاطر محکم کاری دوباره جارو میکشم

در آب هویج گیری کلی کمک کردم

بفرمایین 

خونه آقاجون اینا هیئت بود. وقتی چراغ ها رو خاموش کردند و عزاداری شروع شد، من بغل مامانم نشستم و بعضی وقتا روی سرم می زدم. مامان بهم می گفت سینه بزن اما من خیلی ناراحت بودم و باز روی سرم می زدم. هیئتی هیئتی!!!

کلی خانوم شدم و عاشق کیف و ددر و اینا!! نی نی رو میزارم توی کالسکه و کیفم رو هم بر میدارم، دمپایی های مامان رو اگه پیدا کنم پام می کنم و آماده ی آماده میشم 

همچنان بابا و مامان رو لالا میدم و خودم میرم پی بازی

این هم اولین سازه من بعد از تلاش های شبانه روزیم 

بعد از صلوات، سجده کردن رو یاد گرفتم و وقتی که می خوام سجده برم و نماز بخونم ، یا اینکه تلویزیون قرآن پخش می کنه میگم الله 

احسان و صبا هم که دیگه باید میرفتن مدرسه و تعطیلاتشون تموم شده بود برگشتن آمریکا. توی فرودگاه من پریدم بغل زنعمو انسیه و با مامانم خیلی شیییییییییییییک بای بای کردم
. اما نشد که بشه و منم ببرن
منتظرتون هستم تا باز هم بیاین و با من بازی کنین 

من یه دوست جدید دارم پیدا می کنم. البته هنوز توی دل مامانشه و ان شاالله به زودی به دنیا میآد. اون کیه؟ امیرحسین پسردایی بنده. من با مامانم دعوت شدیم به جشن سیسمونیش. من کلی شیطونی کردم و وقتی که در اتاق نی نی باز شد یه نیگا کردم و از خستگی خوابم برد.


برای بار دوم، من به شوی لباس دوستای مامانم رفتم.
اما بیشتر با بابام توی محوطه داشتم بازی می کردم و یه جا بند نبودم.



13 ماهگی 



